مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
147
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
--> است حال حضرت صديقهء صغرى سلام اللَّه عليها كه بر تمامت أهل بيت رسالت با سمت مهترى ورياست ومادرى وامارت وصاحب غيرت امامت بود ، چيست ؟ وروزگار جماعتى كه بهترين أوقات وخوشترين ساعات ايشان وقتي باشد كه بتوانند به فراغت وامنيت به زارى وسوگوارى شب به روز وروز به شب سپارند ، چگونه خواهد بود ؟ همانا چون حضرت سيّد الشهدا سلام اللَّه عليه را در پيشگاه حضرت احديت آن مقام ورتبت پديد گشت كه ميزانش را جز خداى وشفيع روز جزا هيچ كس نداند ، لذا در قبول بلايا ومصائب ورزايا ونوائب نيز آن ميزان واندازه را متحمل شد كه جز خدا ومحمّد مصطفى صلى الله عليه وآله مقدارش را نداند وأهل بيت آن حضرت كه سلالهء سيّد المرسلين وذريّهء أمير المؤمنين سلام اللَّه عليهم أجمعين هستند نيز چون داراى مراتبى هستند كه أولاد هيچيك از أنبيا وأوصيا را نبوده است ، بلكه أغلب أنبيا وأوصيا دارا نبودهاند . از اينروى در آشاميدن اقداح مصائب وادراك اقسام نوائب آنگونه مشتاق بتاختند كه قصب السباق 3 بربودند وآن مقام دريافتند كه جهانيان را تا قيامت در حيرت بگذاشتند . بلكه اگر روز باغم واندوه به شب آوردند وشب اگر ساعتي سر به خواب بردند ، همچنان در عالم خواب نيز به عالم مصيبت سير همى كردند ، چنانكه خواب حضرت سكينه ودختر صغيرهء حضرت امام حسين ووفات أو در خرابهء شام كه موافق پارهاى اخبار زينب نام داشته است ونيز ديگر خوابها كه در آن أوقات ديده شد ، در كتب مقاتل مسطور است . در كتاب بحر المصائب نگارش رفته است كه يكى روز ، حضرت امام زين العابدين سلام اللَّه عليه باحالى نژند وخاطري غمآكند بنشستند . ناگاه جناب زينب خاتون سلام اللَّه عليها بيامد وسلام بداد . امام عليه السلام به علم خويش فرمود : « اى عمه ! به خواب اندر چه ديدهاى واز مادرت فاطمه چه شنيدهاى ؟ » عرض كرد : « تو از تمامت علوم آگاهى وبه عرض واظهار نيازمند نيستى . » فرمود : « آرى ، چنين است ومقام ولايت همين است . اما همى خواهم از زبان تو بشنوم وبر سوگ پدر بنالم . » عرض كرد : « اى فروغ ديدار ! به خواب اندر مادرم زهرا را باجامهء سوگوارى وموى پريشان نگران شدم كه موى مباركش را باخون مبارك برادرم رنگين ساخته بود . چون اين حال بديدم ، خويشتن را برپاى مباركش بيفكندم وبه گريه وزارى صدا بركشيدم واز آن حال پرملال پرسيدم . فرمود : اى دختر من ، زينب ! اگرچند در ظاهر باشما حاضر نبودم ، لكن در باطن هم جدا نبودم . مگر نه به خاطرت اندر است كه عصر روز تاسوعا كه برادرت را از خواب برانگيختى ، بعد از مكالمات بسيار ، برادرت گفت : جد وپدر ومادر وبرادرم بيامده بودند وچون باز مىشدند ، مادرم وعده وصل امشب را از من بگرفت ! اى فروز ديده ! مگر شب عاشورا را فراموش كردهاى كه نالهء وا حسن ! وا حسين ! من بلند بود وتو با امّ كلثوم مىگفتى كه صداى مادرم را مىشنوم ؟ همانا در آن شب باهزار رنج وتعب در أطراف خيمهها بر همى آمدم وناله وفرياد بر مىآوردم از اينروى بود كه برادرت با تو فرمود : « اى خواهر ! مگر صداى مادر را نمىشناسى ؟ » -